دوشنبه ۱۹ اکتبر ۲۰۰۹

من به جنگ سیاهی می روم


چراغي بدستم
چراغي در برابرم
من به جنگ سياهي مي روم
گهواره هاي خستگي از كشاكش رفت و آمدها باز ايستاده اند
و خورشيدي از اعماق،كهكشانهاي خاكستر شده را روشن مي كند
فريادهاي عاصي آذرخش هنگامي كه تگرگ در بطن بي قرار ابر نطفه مي بندد
و درد خاموش وار تاك هنگامي كه غوره خرددر انتهاي شاخسار طولاني پيچ پيچ جوانه مي زند
فرياد من همه گريز از درد بود
چرا كه من در وحشت انگيز ترين شب ها آفتاب را به دعايي نوميد وار طلب مي كردم
تو از خورشيدها آمده اي از سپيده دم ها آمده اي
تو از آيينه ها و ابريشم ها آمده اي
در خلائي كه نه خدا بود نه آتش
نگاه و اعتماد تو را به دعايي نوميد وار طلب كرده بودم
جرياني جدي در فاصله دو مرگ در تهي ميان دو تنهايي
نگاه و اعتماد تو بدين گونه است
شادي تو بي رحم است و بزرگوار
نفست در دستهاي خالي من ترانه و سبزي است
من برمي خيزم
چراغي در دست
چراغي در دلم
زنگار روحم را صيقل مي زنم
آيينه اي برابر آيينه ات مي گذارم
تا از تو ابديتي بسازم...

احمد شاملو

1 نظرات:

زهرا عظیمی گفت...

یادی از شاعر آزاده زبان پارسی کرده ائید. شاعری که یک عمر در راه ازادی انسان ها از قید اسارت مبارزه کرد.
موفق باشید